مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
102
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
را بخرسندى بروز آوردند . چون بامداد شد ، ملك شمس الدوله بديوان بنشست . شيخ الاسلام و جوذر حاضر آمدند . جوذر ، خواستگارى دختر كرد . ملك گفت : مهر دختر به من رسيده است . كتاب تزويج بنوشتند . جوذر بحاضر آوردن خرجينى كه زر و گوهر در آن بود ، بفرمود . چون خرجين بياوردند ، او در مهر دختر بملك بداد . پس طبلها بكوفتند و مزمارها بنواختند و بزم عيش فروچيدند . جوذر در نزد دختر ملك شد و او را با ملك ، يگانگى پديد گشت و ديرگاهى با يكديگر بعيش و شادى سلطنت راندند . پس از آن ، ملك سپرى شد و سلطنت از جوذر خواستند و او را ترغيب همىكردند تا اينكه راضى شد و بسلطنت بنشست . و فرمود كه بقعه بر خاك ملك شمس الدوله بنا كردند و از بهر او اوقاف ترتيب داد . و سراى جوذر در محلت يمانيه بود . پس چون بسلطنت بنشست ، تكايا و مساجد بنا كرد و آن محلت بنام او موسوم گشت و او را جوذريه ميناميدند . يك سال پادشاهى كرد و سليم و سالم ، برادران او ، وزير ميمنه و ميسره بودند . چون سال به آخر رسيد ، سالم بسليم گفت : اى برادر ، تا كى حال بدين منوال خواهد بود ؟ و تا جوذر زنده است ، ما را از بزرگى و سعادت ، بهره نخواهد بود . سليم گفت : چه حيلت سازيم كه او را بكشيم و خاتم و خرجين ازو بستانيم ؟ گفت : تو از من داناترى . سالم گفت : اگر تدبير كنم و او را بكشم ، آيا تو راضى خواهى شد كه من سلطان شوم و ترا وزير ميمنه گردانم و خاتم از من و خرجين از آن تو باشد ؟ سليم گفت : من به اين قسمت راضيم . پس هردو برادر از بهر مال دنيا و رياست ، بكشتن جوذر اتفاق كردند و بجوذر از راه حيلت گفتند : خاطر ما بدست آورده ، بخانهء ما اندر آى و مهمان شو تا بر سرهنگان افتخار كنيم . جوذر گفت : مضايقت نكنم . ولى بخانهء كدام يك از شما درآيم ؟ سالم گفت : بخانهء من اندر آى . پس از ضيافت من ، بخانهء برادرم سليم شو . جوذر گفت : چنان كنم . پس بخانهء سليم رفت . و از بهر او خوردنى فروچيدند و زهر بر آن خوردنيها كردند . چون جوذر طعام زهرآلود خورد ، درحال ، گوشت او بپاشيد . و سالم خواست كه